تبليغاتX
دانشجوی زابل
یادداشتهای یک دانشجو
چقدر حرف میزنی امان از این طرح قرمز و این ایرانسل و این دختر و پسرای عقده ای

دیوار اتاقشو اوه اوه اوه اوه اوه

کپک

خوابگاه دختران زابل

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 19:51  توسط هامد  | 

چه حالی دارن بر و بچ دانشجو .خدایی غمتون چیه ؟ ما که فردا باید جوابگوی چیپس و پفکتون باشیم .شما دیگه چرا این جور می خونین ...خوشبحالتون حال همه چیزو دارین ... 

خوابگاه دختران زابل

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 14:15  توسط هامد  | 

من فکر می کردم فقط ما پسرا از این بهم ریختگیا داریم نگو خانوما بدتر از مان.بابا بدجور رودست خوردیم ...نمیدونم به چه امید زنده ایم .؟!!نه خداییش فردا اینا جورابامونو می شورن ؟!!.با این حساب پسرای عزیز توصیه میکنم بغل همه ی دردسرای فکری به این جور موارد هم فکر کنین.نه اینکه هر کی سر کلاس جزوه ازتون خواست یا جزوه بهتون داد نیم ساعت بعد پت وپت خواستگاری لب ولوچه تون پیششون آویزون کنه.

             خوابگاه دختران زابل

جدا از این حرفا گذشته نمیدونم چرا بعضی از ما پسرا این قدر زود دل می بندیم بهشون ...خداییش بعضیا اصلا ارزشش رو ندارن .نه اینکه بخوام بگم  همشون بد هستن  نه. اما جدی جدی بعضی از خانوما بد جور دس پا چلفتی ان.حالا یه چیزی میگم خرده نگیرین خواهشن...این دخترایی که جوراب نمی پوشن بعضی شونو یه بار خوب به پاهاشون نگاه کنین چقدر روم به دیوار بزنم به تخته شوخ شیخ خواجه صف کشیده.من چشم چرون واز این حرفا نیستم اما خوب وقتی سر کلاسی مثه ریاضی هفتاد وپنج دقیقه جلوم باشه می بینم دیگه. حلا بعدشم یه بار اگه تصادفی جایی غیر از داتشگا دیدینشون ببینین چه اعجوبه هایی هستن وما نمیدونیم.به خدا شیطونو سرافراز میکنن.اون وقت دانشگاه که میان متشخص وبا وقار با شخصیت ویه تریپ دانشجویی سر به فلک کشیده.راه میرن حالا نمیدونی هیچی بارشون نیست.

              اما خداییش بد می خونن.حقم دارن ما کی از خماری بیرونیم...نئشه خمار بی حال ...سر کلاس همش خمیازه تو سلف همش داد تو خوابگاه هم قلیون وبه قولی بساط .اون وقت اونا چی .حرافی که کار همیشه شونه تو خوابگاه یا می خونن یا پشت سر ما حرف میزنن سر کلاس هم همش تو خود شیرینی و کلاس گذاشتن وحرف زدن مگه کم میذارن.توی محوطه هم عینهو سیندرلا قدم میزنن. وما رو دور میزنن ...حلا نگو فکر می کنن ما کشته مرده شونیم... به هر حال از ما گفتن سخن این بنده ی ناچیزو گوش کنین ودل به دلبرا ندین...البته خوبهایی هم هستن اما دختر هم دخترای قدیم بییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خیالی بهتره...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 22:19  توسط هامد  | 

دلمون خوشه توی یه کشور اسلامی زندگی میکنیم .پشت همین اندیشه همین فکر دنیایی بدبختیه آخه کدوم یکی از ما ایمان درست وحسابی داره ... همه یا مومن مذهبی ان .یا بی دین هرزه .وهمیشه هم دسته ی اول دسته ی دومو نصیحت میکنن .دسته ی دوم هم دسته ی اولو مسخره میکنن.

         نه نظام درد مردمو می فهمه.نه مردم حرف نظامو. بیچاره ما جوونا که بی گناه این وسط میسوزیم قربانی یه پندارهای واهی بعضی مسلمان مآب میشیم.که اسلامو وسیله قرار دادن برا رسیدن به اهدافشون.همه چسبیدن به میز وهمونو خداشون کردن...آخه چه توقعی میشه از رییس یه اداره بزرگ داشت وقتی برا هوس بازی به پای یه دختر بچه ی ده سیزده ساله می افته...

     آخه مگه چی ثابت شده نیست که بخوام زحمتی به خودم بدم ثابت کنم.با یکی از استادام راجع به ساخت یه فیلم صحبت می کردم استادانه یه نصیحت کرد که تا آخر عمر باید یادم باشه ومجبورم یادم باشه .گفتن خودتون می خواین کار کنین .گفتم استاد تمام جوونای عقده ای دنیا رو اگه دلیل درداشونو که همیشه سرخورده ان بپرسین میگن  بهمون اعتماد نکردن.همیشه ما ایرانیا اگه قرار کاری بکنیم اول به فکر حفظ موقعیت فعلی هستیم واینکه هرگز نباید خطری اونو تحدید کنه.وهیچ وقت اینو در نظر نداریم ممکنه بعد از این موقعیت یه فرصت استثنایی پیش بیاد.

     گفتند نمیدونم اما تو یه کاری رو شروع کن که در مورد بسیج واسلام وتعریف وتمجید باشه گفتم با همین  نیازی به منت کشی نیست ..حتی اگه تا آخر عمر حرفام توی همین بغضم بمونه...

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 17:47  توسط هامد  | 

از تنهایی سراغی نیست از دود غباری نیست از خاکستر از سکوت از نفس ، ازعشق...سراغی نیست.کو نفس کو رمق...دل دادم، دل بستم، عاشق شدم، مجنون شدم...اما کو...
تو یه کویر خشک ،داغ بی برگ.یه جنگلی که فقط صدای جغد میشنوی یه جنگل...
با گفتن این حرفا بغضم نمیشکنه خفه میشه ...نمی تونم .
زنده ام دارم زندگی میکنم،ادعا دارم عاشقم؟...ای خدا چقدر من بدشانسم واقعا ...تو این کویر کم بد بختی نبود اون وقت من اومدم اینجا...کویر چه ادعاهایی هم دارم به همین راحتی...
    ... زندگی می خواند اما همچنان باید زیست
چاره چیست مگه صادق هدایتها کم بودن ...
امروز مجوز به من نمیدن فردا خسته میشم پشت در بسته زانو میزنم پس فردا هم به هر طریق ممکن یا میمیرم یا هم دق میکنم یا هم یه چیزی شبیه اینا آخه کیه که دلش درد بیاد.در ضمن معراج عشق همیشه همینطور بوده...
به هر  حال ...امیدی بر وفای شباویز نیست پس سعی تا رسیدن به جفای کورسو چرا.
بچرخی ما هم می چرخیم...
مهم نیست ...ما که رسیدیم ته خط همیشه هم جنگیدیم هیچ وقت هم نشده میدون بدیم...
 شاید یه روزی طعم نفسو ما هم چشیدیم هر چند هیچ دل خوشی نیست ...
+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 17:41  توسط هامد  | 

داشتم وبلاگ یکی از بچه هارو می خوندم.تا تونست به این واون بد وبیرا گفت .توی حرفاش چیز جالبی ندیدم...تا تونست از بدیهای دانشگاه وعوامل واین و اون گفت. باید خیلی ضرب دیده باشه .نمیدونم اما به هر حال اونچه که مشخصه زابل جدا افتاده است وما الان از هیچ جایی حمایت نمیشویم .همونطور که زابل از ایران جداست زابلیها هم از ما جدان .که البته بیشتر از این هم نمیشه توقع داشت.

    وما اونجا چیزی دستمون نیست پس اینجا هم نباید توقع داشته باشیم .باید پذیرفت همه دارن یه جورایی زجر می کشن .من خودم می خواستم مجوز ساخت فیلم بگیرم اما با هر کی مشورت کردم گفتن خودتو مسخره می کنی آخه اینجا جای فعالیت فرهنگییه.اون هم فیلمی که قرار بود لب مرز ساخته بشه ومی خواستم چهره ی واقعی زابلو تصویر کنم.

  اگه کاری راجع به بسیج باشه از تهران براش بودجه میاد ...این عمده ترین مشکل الان ماست ...ما باید کسی رو داشته باشیم که ساپورتمون کنه اما اون کیس هیچ وقت پیدا نمیشه.کسی که همون جسارت خودمونو داشته باشه. که توی ایران متاسفانه ما مردا همینکه زن گرفتیم تموم جوونیامون یادمون میرهوالبته ما نخوردیم نون گندم اما دیدیم دس مردم...فعلا که باید بسوزیم از ساختن خبری نیست

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 13:37  توسط هامد  | 

من میمیرم برا گرمی نونی که مامانم صبح قبل از همه بیدار میشد وبا هلیم رو سفره می گذاشت ...بوی دارچین هلیم ونون داغ .زمستونا هم بوی نم بارون و صدای قطرات ریزی که آروم روی شیشه می خورد اون وقتا که چشمامو از زیر پتو بیرون می آوردم وبه شیشه نگاه می کردم.خواهرمو صدا می کردم که آتیش بخاری رو بیشتر کنه.حس و حال تابستونا هم قشنگه وقت آسمون آنقدر صافه که حتی یه لکه ی کوچیک هم نمیبینیوقتی هوا داغه داغه یه خواب بعدازظهر زیر باد سرد کولر ونئشگی بعداز خواب هم یه حس قشنگ دیگس.خداییش دنیای خونه هیچ جای دنیا پیدا نمیشه...

                                    اما دنیای دانشجویی یه حس وحال هم داره که عمرا توی خونه نمیتونه تکرار بشه .درسته دود سیگار وقلیان وچیزای دیگه بعضیارو ناراحت میکنه هر از چندگاهی دعوایی میشه.اما به خدا شیرین هم هست کلا زندگی همین چیزاش خوشه .شیرینی وتلخی همیشه با هم میان.امروز سوم آبان ماهه ما هیجده نفریم تو یه خوابگاه شخصی هستیم.کسی باورش نمیشه اگه بگم توی دو ترم اخیر با همشون دعوا کردم .آخرینشون دیشب بود تازه من اصلا اهل دعوا نیستم ولی خوب پیش اومد ...به نظر من این چیزا مهم نیست درسته با لر وکرد وترک وبلوچ و...همه وهمه دعوا کردم  ودعوا میکنیم.اما همیشه اون چیزی که یادگار میمونه خاطره است  ...من که خوشحالم تا الان خاطره تلخ نداشتم وخدا خدا میکنم برام وبرا همه پیش نیاد.

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 11:50  توسط هامد  |